در این شهر
همه دختران 28 ساله مجرد هستند
دختران دروغ
دختران دم مرگ
دختران نقاب دار
دختران بی چهره
«دختران انتظار»
دختران روژلب
و
هزار آرزو بر باد می رود
وقتی عشق ها
با خیانت های صادقانه
نابود می شوند
آوار 1391

قصد ندارم مثل روشنفکر نماهای جامعه به نقد فیلمی خاص بپردازم و پوز روشنفکری بدهم . آخه تو جامعه باب شده عده ای تازه به دوران رسیده و روشنفکر نما به نقد مثلا فلسفی فیلم ها می پردازند که کارگردانش یکی مثل ..... و فیلم هایشون هم یکی از همین فیلم های سفارشی و ایدئولوژی است. جالب اینکه این روشنفکر نما ها این همه مشکل و مسایل جامعه، فقر ، بدبختی ، تبعیض ، جنایت و... را می بینند بدون آنکه ککشان بگزد اما ادعاشون مغز شیطان وخر را خورده است....
یکی از این شب ها فیلمی خارجی دیدم که نه اسمش یادمه و نه نام کارگردانش، داستان انتقام گیری نهنگی بود معروف به نهنگ قاتل که گویا از نظر احساسی بسیار شبیه انسان ها

و بسیار با هوش هستند. جفت نر و ماده شون تا آخر عمر همچنان وفادارانه با هم زندگی می کنند. وقتی نهنگ ماده که آبستن بود بوسیله یک ماهی گیر بی رحمانه کشته می شود، جفت نر نظاره گر این جنایت بود و قطره های اشک از چشمش جاری می شد .و آنقدر شوکه شده بود نمی دانست چکار کند که زن و بچه اش را نجات بدهد.آنقدر عصبانی شده بود که ماهی گیر از ترس جنازه نهنگ شکار شده و خون آلود را به آب انداخت و این جفت مهربان و با وفا جنازه آن را به ساحل همان بندری که کشتی ماهی گیر لنگر انداخته بود رساند و بی صبرانه ماهی گیر را به مبارزه می طلبید تا انتقامش را بگیرد. اما ماهی گیر قاتل از ترس جانش در بندر پنهان می شود و این نهنگ عاشق و با وفا که از انسان، انسان تر است اسکله را به هم میریزد و کشتی ها و قایق ها را غرق می کند تا مردم مجبور می شوند آن ماهی گیر را به زور با کشتی اش به دریا بفرستند و در نهایت با نهنگ روبرو می شود. فیلم محصول پانزده سال پیش بود. به نظرم بسیار طبیعی کار شده بود. وقتی می کُشید باید کُشته شوید ، وقتی زندگی ای را خراب می کنید باید زندگی ات خراب شود، وقتی عشقی را ، امیدی ، خانه ای را و در نهایت انسانی را به نابودی می کشانید.باید تاوانش را پس بدهید. این قانون طبیعت است که حتی حیوانات هم آن را پذیرفته اند. وبه آن احترام می گذارند. به نظرم این عادلانه ترین قانون موجود در جهان است.
آوار 1391
امروزه دیگر گناه وجود ندارد. اشتیاق به خدا هم وجود ندارد. هر چیزی زمینی ست و یکسره مطابق با مقاصد زمینی، خدا ورای وجود ماست. به این سبب همه ما دچار انجماد وجدان هستیم. همه کشمکش های متعالی ما از میان رفته اند. تحرک نداریم. ایستاده ایم،همین و بس ،حتی این هم نه ... اغلب ما فقط با کثافت ترس به صندلی شکسته اصولی بی مقدار چسبیده ایم. این حداکثر فعالیتی ست که می کنیم. شادی تصنعی ،بسیار حزین تر از غمی است که آشکارا به بیان آید.چیزی نمی شود گفت . فقط می توان فریاد زد.لکنت زبان گرفت. به نفس زدن افتاد. بیشتر شیء هستیم تا موجود زنده. نوار بهداشتی متحرک زندگی، انسانها را به جایی می برد ، ولی کسی نمی داند به کجا ؟!!
آوار - 2/1/91 تهران
هم خداوند ازم گریخته و هم تو ، بی قرار تو و قرارهای سیدخندان شد ام ، روی نیمکت همان پارک همیشگی، حیران نشسته ام . این انتظار، مرگ را به عقد من در آورده است و مردن شادباش هر روزم.
مائده ! همه می گویند : اولین عشق، زیباترین عشق و اولین زن، زیباترین زن نیست، همه می گویند : که من کورم و تو ...
ولی من همچنان منتظرم، تو عشق و امید من را به پول و به دنیا فروختی و دفتری باز کردید برای ثبت معامله هات، فاجعه آنجا شروع شد که اولین معامله ات با عشق هفت ساله من بود،و اولین سند ثبتی ات عشق و شراب هفت ساله من بود.
تو عشق من را نادیده گرفتی و نخواستی که بشناسی ام و من از نشناختن بزرگترین عشق خوشحالم و خوشحالم که روزی به آغوش من باز خواهی گشت. هیچ بوی جز بوی تن من، تو را مست زندگی نمی کند و هیچ صداقتی جز صداقت ملال آور تو من را عاشق و امیدوار نمی کند.
مائده ! هم خداوند ازم گریخته و هم تو ، امیدی به نگاه دوباره خدا ندارم، ولی به بازگشت تو، هنوز هم امیدوارم، تو باز خواهی گشت، تو من را خواهی شناخت، وقتی تفاوت ارزش عشق و پول را فهمیدی تو باز خواهی گشت. وقتی تاریخ مصرف چیزی که با حراج عشق من به دست آورده اید، دیدی، خواهی فهمید چی را از دست داده اید ، مائده ! تو باز خواهی گشت.
آوار / تهران- اول دی ماه/ 1390
مادر همیشه به دروغ بهم می گفت : شب است غافل از اینکه من چشمم را
از دست داده بودم و نمی فهمیدم.
آوار - آذر ماه 90
هیچ وقت " بی خداحافظ " کسی را ترک نکن..
نمی دانی.. چه درد بدی است
پیر شدن در خم کوچه های " بی خداحافظ "........
در هیچ خیابانی
قدم نگذاشتم
جز اینکه فکر کردم
شاید
از کنار ِ تو در آن گذشتهام
در روزگاری که
محبوبم نبودهای
و بر هیچ نیمکتی
ننشستم
جز اینکه فکر کردم
شاید
کنار ِ من بر آن نشستهای
در روزگاری که محبوبت نبودهام..
س.ک.س، جبران مصیبت!
فاحشه ملکه است،
تختش یک ویرانه،
خاکش قطعه زمینی گُه مال،
عصای سلطنتش کیفی از چرم براق قرمز:
در شب عو عو می کند،
کثیف و وحشی بسان مادری باستانی:
از داشته هایش دفاع می کند، از زندگیش.
قوادان که گله ای پرسه می زنند
آماسیده و از نفس افتاده
با سبیل هایی روی لب ریخته یا از بناگوش در رفته
رهبرانند، حکمفرمایان:
در تاریکی، معاملات صد هزارتومانی شان را انجام می دهند،
در خاموشی، با چشم اشارتی می کنند،
اسم شب را رد و بدل می کنند:
جهان، به استثنای آنان، خاموش می ماند
در باب کسانی که خود را مستثنی کرده اند،
در باب مرداران خاموش نابودگران.
اما از زباله های جهان،
جهانی نو زاده می شود،
قوانینی نو زاده می شود
که در آن، آبرو بی آبروییست،
اشرافیتی وحشیانه
و قدرت زاده می شود
در کپه های زاغ نشینان و کاسه لیسان
در فضاهای باز
آنجا که آدم فکر می کند شهر تمام می شود
و در عوض، باز آغاز می شود، با عداوت،
هزاران بار باز آغاز می شود،
با پل ها و هزارتو ها،
با پی ریزی ها و حفاری ها،
در پس موج بلند آسمانخراش ها
که پوشیده اند تمام آفاق را.
در سهل الوصولیِ عشق،
بیچارگان خود را انسان می پندارند،
در زندگی، ایمانی می سازند،
و از نفرت از تمام کسانی که زندگی متفاوتی دارند،
دست بر می دارند.
پسران
خود را به دست ماجرا می سپارند
در امان در جهانی که از آنان و جنسیتشان می هراسد.
پرهیزگاریشان در بیرحمیشان،
قدرتشان در سبکیشان،
امیدشان در امید نداشتنشان...

به هر خیابانی که پا می گذارم تو را می بینم ، می میرم و زنده می شوم وقتی
روسری کسی که شبیه روسری تو است می بینم و این برای من کافی است. بی
هوا و بی خیال تو می میرم .سومین سال است که بدون تو به نمایشگاه کتاب می
روم، میان جمعیتی که دست شان در دست یکی است،
من، تنها، تلو تلو خوران چون ابری بیمار و بی تاب گام برمی دارم. نمیدانم
دیوانه ام یا احمق که این همه به زندگی ، خودکشی،مرگ و انتقام فکر
میکنم.نمیدانم برای چی زاده شده ام!؟
زاده شده ام تا میان این همه جمعیت تنهایی و حقارت ام را به رخ چه کسی
بکشم !؟ این همه درد من با چی درمان میشود ؟با خبری از تو ؟یا با دیدنت ؟
میان اینهمه جمعیت ، فکر میکنم که چه کسی را میتوانم بعد از تو دوست داشته
باشم و از چه کسی بیزار باشم،هیچ معیاری ندارم جز تو ،
میتوانم از خودم بیزار باشم، نمیتوانم تو را دوست نداشته باشم و نمی دانم که
کدامش خیانت است ، بیزاری از خودم یا دوست داشتن تو !؟
تنهایی هیچی ام . تو هیچم کردی. تو تمام هنرهایم را ربودی. وقتی که بهم
دروغ می گفتی دوستم داشتی و من هرگز نه دلیل دروغ هایت را میخواستم و نه
دلیل دوست داشتن هات را.
چون می دانستم که هیچ دلیلی نداشتی و تحمل این حقیقت برایم خیلی
وحشتناک بود.
چه دنیای تاریک و تلخی است. کسی را که با تمام وجودت دوست داری رهایت
میکند، دنیا وزندگی و هر آنچه در آن است به بن بست می رسد. موضوع خیلی
ساده است تو دیگر مرا دوست نداری.
نه تو کامل بودی و نه من کامل. نه تو الان راضی ای از چیزی که داری و نه من
از اینکه تو را ندارم.
واقعا نمیدانم که چه نیازی دارم که از تو بنویسم .چه نیازی دارم که از تو بگویم .
چه نیازی به دوست داشتن ات دارم. اما به حق خود پافشاری می کنم. اگرچه
دیگر دنبال زندگی نمیدوم به امید اینکه در آخرین لحظه به تو برسم.
آوار – اردیبهشت 90
وقتی خوابم
وفتی بیدارم
وقتی ساکتم
وقتی هذیان میگم
وقتی سردم است
وقتی گرمم است
وقتی گرسنه امه
وقتی روزمره گی آزارم میده
وقتی تو دستم را میگیری و به خانه ات می بری
یعنی دیگر کسی در خیابان نمی خوابد !؟
یعنی انسان دیگر فقط حیوانی ناطق نیست !؟
آوار
چه سرنوشتی دارم من،چه تنهایی عمیق وتاریکی دارم من، هیچ آدمی زاده ای جسارت
پذیرش این زندگی را ندارد،کسی در کنارم نیست،هیچ کسی به فکر من نیست،هیچ زنی
نیست تا با حضور مهربانش فضای به وجود آمده را ملایم کند،هرحرکتی فقط از خودم سر
می زند و خودم تنها شاهد هستم در این تنهایی محض،همیشه حرف میزنم، همیشه مبارزه
میکنم و همیشه رنج می کشم فقط برای خودم، روی سخنم با کسی نیست و کسی هم به
من پاسخ نمی دهد از این بدتر کسی به حرف هام توجه نمی کند،هیچ موجود انسانی، هیچ
همراه ، هیچ شنونده ای در زندگی ام حضور ندارد.حتی از منظره ، دکور از لباس هم
خبری نیست. در واقع دکور این زندگی این تراژدی همیشه انزوا و تنهایی است.این
تنهایی موحش بی کلام و بی پاسخ ،یک تنهایی بدون گل ، بدون روشنایی ،بدون موسیقی
،بدون حیوان ، بدون انسان، تنهایی حتی بدون خداوند،یک تنهایی خشک و خاموش است
زندگی ام. نه متوسل به لودگی می شوم و نه متوسل به یک شادمانی زورکی زننده و تند
وتیز ، هیچ کس این تنهایی زننده من را ، این شیفتگی تا سرحد مرگ زخم خورده من را
در این جلف بازی ساختگی در نمی یابد.چه زندگی ای دارم من بدون کلام، حتی بدون
یک تماشا چی در برایر این همه نیمکت خالی، هیچ کس حتی از سر بی توجهی نگاهی
به روی من نمی گرداند ، زندگی من مثل پس مانده غذای مرفه هان بی درد و مائده
سگهای ولگرد کوچه و خیابان وبازار است.
آوار - تهران -اسفند-٨٩
کسی صدایم میکند یا صدای باران می آید!؟
تو کوچه صدا می آید
صدای پای دزده یا صدای نعره گربه عاشق !؟
مادر بزرگم آهسته گفت
صدا صدای پای خدا است
آواره تر از پرستو و سرگردان تر از مجنون
گفتم راستی خدا عاشق کیست ؟
من ؟ یا تو ؟؟
گفت
خدا عاشق شیطان است برای همین رسواش کرد
آوار - دی ماه -1389
باد آورده را باد می برد ...
دلمم را که باد نیاورده بــــود ...!
آهسته از خیابان به میدان شهر گذری بر خواب هایم کردم ، عیسی را دیدم که هراسان و آشفته دنبال نجاری می گشت نمیدانم صلیبش را میخواست سفارش بدهد یا می خواست با شعری فاحشه های شهر را راضی به بهشت کند. نه عیسی تعبیر خوابم شد نه شهر و نه بهشت . تعبیر خوابم خیابانی خالی از انسان شد، تعبیر خوابم صلیبی شد که فاحشه ها برای غزل، ترانه و زندگی ساختند، تعبیر خوابم انهدام شهر، شعر، قلم و قصه شد. هر از گاهی که به کوچه ها ی خلوت این شهر می نگرم برهوتی از انسان، کلمه ، کنار و بوسه می بینم، نمی دانم . باور کن ! نمی دانم تعبیر این خواب مرا به کدام قبیله وقاره می رساند. اشاره دستی از دوردست مرا به خود می خواند شاید آن دست دست خدا باشد شاید این خواب که می بینم نگاه گم کرده هفت سالگی ام باشد، شاید پشت آن دست که می بینم عشقی پنهان باشد که به کام هیچ فاحشه و دلقکی خوش نیست. این عشق عاصی این وعده فریبنده که در سکوت و برهوت این شهر، آرام آرام ثانیه های عمرم را ازمن میگیرد، قسمتی از گذشته ام . کمی از تو ،حرفی از مادرم و نامی از پدرم را وام میگیرد. اصلا چه فرقی میکند مرگ ساعت چند می آید ؟ و من کی از خواب بیدار می شوم تا به تعبیرش بشینم، همه ، دل به بیماری بنام زندگی خوش کرده اند.باید به این خواب دلخوش کنم که از بیماری بهتر است.
آآآوار
- هول
- یا هو
- گوگل
- شیفلد
- مهربان
- عاشق خدا
- نیلوفر آبی
- مائده جون
- ترنم رویش
- عاشق خدا
- بریان تراک
- دل نوشته ها
- فرشته بیکار
- رازهای هستی
- عشق مترسک
- عشق من پیام
- لبخند پر از اشک
- یه تجربه ی جدید
- نکته های زندگی
- دانشگاه دورهام
- مهربان مثل مادر
- زمزم های زیر باران
- دلنوشته های من
- شعروداستان وخبرو
- خلاف عقربه ی شب
- نا گفته های گفتنی
- سالهای بلند من بی تو
- سکوتم از رضایت نیست
- به یاد آفریدگار زیبایی ها
- یادگاری از روزهای جوانی
- آوار زخم ( وبلاگ سابقم )
- آوار زخم ( وبلاگ سابقم )
- اخبار فناوری اطلاعات
- شبکه اجتماعی بهشت من
- باشگاه مدیران و متخصصان
